خرید بک لینک
دخترك با سرعت از پله ها پايين آمد و رو به مادرش گفت: «خداحافظ مامان! من رفتم!» مادر ساندويچ نان، پنير و سبزي را به دست دخترش داد و گفت: «خدا به همراهت عزيزم! فقط ... يادت نرفته كه نمازت رو بخوني؟!» دخترك لبخندزنان گفت: «آره مامان جون خوندم! خيالت راحت!» مادر هم لبخندي از سر آسودگي زد و به آشپزخانه برگشت. در همين زمان فرشته كوچولو با ناراحتي گفت: «اي واي! دختر جان! دوتا كار اشتباه انجام دادي! نماز كه نخوندي و دروغ هم كه گفتي! ديگه اين كار رو نكن! خواهش ميكنم!» امّا دخترك بي توجه به حرف هاي فرشته مشغول شمردن قدم هايش تا مدرسه شد. فرشته خيلي غمگين شد ولي در برگه سمت چپ دفترچه اش چيزي ننوشت! زنگ

برچسب: داستانک,آوای,فرشته, نویسنده: سارا عابدی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:21

صفحه بندی